![]() |
![]() |
|
|
اتفاقات این روزهای پرآشوب منو برگردوند به کتاب ً جامعه شناسی خودمانی ً نوشته حسن نراقی! نمیدونم چرا ، اما از دست مردم عصبانیم، که بدون فکر، با فقط حس رفتن جلو و ....حالا هم یهو نشستن تو خونه هاشون جلوی ً صدا و سیما ً و اونهائی که فکر میکنن شجاع هستن میرن یه کوچولو الله اکبر میگن و..... نگین پس چکار کنن؟!!!!!! این سوال رو پیش از قضیه باید کرد! گوئی فقط قضیه این بود که ً ندا ً باید میرفت....و اون همه کسانی که ما نه از پروازشون فیلم داریم و نه اسمشون رو میدونیم. کاش این انسانهارو از یاد نبریم...بهونه شون کنیم برای فردا که .......................... فقط امیدوارم....نه بیشتر! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 19:14 توسط سايه |
|
|
دلم نوازش میخواد مثل یه بچه کوچولو میخوام خودمو جمع کنم و توی بغل کسی
که مهربونه، آروم بگیرم بخوابم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:35 توسط سايه |
|
|
گاهی پیش میاد که دوستی ، که برایت به هر دلیلی، با ارزش و مهم است، نیاز به راهنمائی تو دارد. فکر میکنی، شرایط مطرح شده توسط او را میسنجی و مقایسه میکنی با آنچه که باید باشد و هست! نظرت را به او میگوئی، روی نظرت پافشاری میکنی و بعد....میبینی که او پس از گرفتن تصمیم ، که تو با آن موافق بودی، در هم میشکند و نمیتواند آنگونه که تو انتظار داری با پیامدهای آن تصمیم کنار بیاید! از خود میپرسی آیا این درست است؟ که تو در اینگونه موارد نظرت را بدون سانسور بدهی؟ اینقدر راحت و رک دیدگاه خودت را بیان کنی، بدون آگاهی از تاثیری که روی زندگی دیگران میگذارد؟ ......و من میگم آری ! تو باید نظرت را بدهی ، بویژه که پای دوستی در میان است و زندگی آینده او......! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 20:50 توسط سايه |
|
|
......و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست که همچنان که تو را میبوسند، در ذهن خود طناب دار تورا میبافند ...................... امشب فروغ ، پریشا دخت شعر پارسی ، تا سپیده دمان بر من میهمان است. میخواهم به آوای او و به شعرهایش گوش فرا دهم، تا سحر ! ..... سهم من از زندگی آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 1:15 توسط سايه |
|
|
تلاشهای بی پایان و بدون چشمداشت او را در تمام طول روز میتوان دید از سحرگاه که میز صبحانه رو آماده میکنه تا ظهر که نهار آماده میشه اون دو یا سه مرتبه ای که میره خرید میکنه که کم و کسری وجود نداشته باشه تا شب که آروم یکی یکی بچه ها همسرشو سر میز شام دعوت میکنه! بدون اظهار خستگی، با نیروی زیاد و با عشق به زندگیش زن داداشم رو میگم....که بعد از رفتن مادرم، تموم بارهای گردوندن خانه روی دوششه نمیدونم چطوری میشه این هارو جبران کرد ؟ تشکر شاید جوابگو نباشه، دسته گلهای گاه و بیگاه نیز چه باید کرد که این فرشته ها احساس کنن که تلاشهایشان بیفایده نیست؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 21:53 توسط سايه |
|
|
وای به حال اون روز تعطیلی که به جای یه فنجان قهوه خوشبو، با صدای نکره گوینده VOA آغاز بشه! حیف نیست که موسیقی آرام ، چه حیرانی ناظری، چه اعظم علی ، و یا یه تیکه از گوستاو مالر نباشه و بجاش روزمون با "اخبار" مورد تجاوز قرار بگیره؟ .............من که میرم دو دستی بچسبم به فنجون اسپرسوم و با هدفون بپردازم به موسیقی، شاید katie melua بد نباشه!! آدینه شما هم خوش............. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 10:27 توسط سايه |
|
|
چرا "ژولیت بینوش" توی فیلم آبی -یکی از سه گانه های کیشلووسکی- زیر آب گریه میکرد؟ این پرسش ژرف.......بی جواب اما، تا به امروزم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:18 توسط سايه |
|
|
تمام وجودم سرشاره از این واژه: دوستت دارم..........به همین
سادگی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 12:21 توسط سايه |
|
|
دیشب از اون شبای بیدارخوابی بود! نسیم، باران نم نم و.......باد لطافت هوا یه طرف و فیلم مزخرف Funny games از طرف دیگه شبم رو به بازی گرفته بودند. هنرپیشه های عالی Naomi Watts - Tim Roth و چونین فیلم بی ارزشی؟؟؟؟؟؟ خدا به امروزمون رحم کنه! گویا یه اتفاق ناجور باید بیافته!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 6:42 توسط سايه |
|
|
چرا که نه!؟ میتوان با فنجانی قهوه .....سحرگاه به افق نگریست و ............. دید که شادمانی دیگران نیز میتواند سببی باشد برای لبخند تو. به همین سادگی! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 8:45 توسط سايه |
|
|
برای دگرگون کردن باید گام برداشت، به هم ریخت، خراب کرد و از نو ساخت! اندیشه نیز از این اصل مستثنا نیست. برای دگرگون کردن اندیشه ها ، باید که از برخی پدیده ها بگذریم، آنچه را که بدان عادت کرده ایم کنار بگذاریم و ذهنیت را جامه ای نو بپوشانیم. واژگانی که روزانه بکار میبریم با آگاهی تغییر دهیم، یکی دو واژه که سر زبونمون افتاده از امروز استفاده نکنیم...میبینیم که کمی دشواره، اما شدنی!!!! اندک اندک، خواهیم دید که دگرگون کردن، با همه دشواریهایش، انجام پذیر است. من از امروز میخوام یه چیزی رو تغییر بدم، دگرگونش کنم، و این رو باید بنویسم چون قراره که این روز رو مبنا قرار بدم و بعدها به آن استناد کنم!!!! امید دارو....نه، یقین دارم که شدنیست و من در آستانه این راه، با انرژی و توانی ناگفتنی..................... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 8:49 توسط سايه |
|
|
گاهی پیش میاد که انسان با ضرباهنگی موزون جلو میره و لحظه لحظه هارو
در آرزوی رسیدن به مقصد سپری میکنه!
اندیشه به آرزو رسیدن، دست یافتن به خواسته ها و لمس شیرین آنچه که
در انتظارش بوده ای تپش دل را به ارمغان میاره و سرخی گونه ها رو!
گاهی اما.........بد نیست که بایستیم، با آرامش نگاهی به پشت سر بیاندازیم
و برآورد کنیم که چه اندازه پیموده ایم!؟ نگاهی نیز به جلو که نقطه موعود را نیز
در ذهن داشته باشیم!
په بسا که .....پیش میاد، که مدتهاست از مقصد گذشته ایم و خود بیخبریم!
یار در کنارمان و ما در جستجوی او .....در دور دستها ،حیران، چشم میگردانیم!
کمی تامل......اندیشه را بگذاریم که هوائی بخورد..........................
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 7:36 توسط سايه |
|
|
از صبح باز فیلم دیدم، مثل از قحطی در رفته ها.... YOU KILL ME رو دیدم با بن کینگزلی....... خیلی خوب بود این طنز و این فلسفه بافی زیبا پرسشهای لازم رو پاسخ میداد! چرا هستیم! چرا انجام میدهیم و چرا دنیا اینگونه سازوکاری دارد؟ I'M NOT THERE رو هم دیدم، گذشته از اینکه اصلاً هیچوقت از کیت بلانشت خوشم نیومده، اینجا هم گند زده بود به باب دیلان و دورو بریاش! عشق سالهای وبائی خوب بود.....خیلی هم خوب بود، بی اعتنا به نقدی که توی سایت "روز" در موردش نوشته بودن! اگه فیلم قشنگ سراغ دارین ......اسمش لطفاً....! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 13:58 توسط سايه |
|
|
از بیکاری اتفاقی امروزم کلی استفاده کردم
3تا فیلم دیدم: the debaters,in Brugge,street kings رفتم خونه یکی از دوستان و شام رو با او و شوهرش خوردیم و تا ساعت 2 صبح گپ زدیم به هیچ فکر کردم بدون تنش، یه روز خوب! اعظم علی هم با موسیقی خوبش به گذر روز کمک کرد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 2:37 توسط سايه |
|
|
-نوروز دیروز بود و سیزده بدر و چهارشنبه سوری نیز..... از فردا هجوم روزمره ها و مردمی که بجای استراحت و آرامش با عادتها و تعارفهای بی ریشه و بی معنی دست بگریبان بوده اند باید در چرخاندن چرخ این جامعه سهیم باشند. ؟But how - مترو بازم شلوغ میشه و چهره های غمزده از نبودن سریالهای شبانه تلویزیون رو میشه هرجای ایران دید - سعادت از این ملک و بوم رخت میبندد....چرا که دیگر بره ره ای نیست که شبهایمان را بخنداند و روز بعدمان را با تکرارش به خوشبختی آغشته کند (پیدا کنید رابطه بین احمدی نژاد و مهران مدیری را) - تمام نقشه هائی که برای سال آینده کشیده بودیم توی همین 13 روز فراموش شد - این روزها بیشتر بیاد فرهادم و آهنگ جمعه اش. - .....و فروغ و رنگ خاکستری شعرهاش.......نکنه تموم اونها رو بعد ازتعطیلات عید سروده؟!
- اما انسان ایرانی پررو بازم به فرداش امید داره....بخصوص وقتی میبینی دارن دکتر سروش رو علم میکنن، که بوش میاد بهش وعده ریاست جمهوری رو دادن! نه؟! - راستی سینما آزادی رو بزور راه انداختند... بگذریم از اینکه 7 طبقه رو باید بدون آسانسور بالا بری، زنده باد ظاهر آرائی آریائی! هنر مگه نزد ما نبود و بس؟ بر منکرش لعنت. |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 14:54 توسط سايه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حرف زدن و چيزي نگفتن.....اين را بايد تغيير داد...همه با هم!
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| پیوندها |
|
راز شمع (علا) .......... آنیموس |
|
RSS
|